آرین آرین ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

آرین کوچولو عزیز دردونه مامان و بابا

تولدت مبارک عسل

تولد عزیز مامان تقریبا یک ماهه دیگست ولی بخاطر اینکه مصادف با محرم وصفر میشه هفته دیگه میخوام برات تولد بگیرم عسل مامان یعنی تقریبا سه هفته زودتر الان یه هفتس که درگیر کارای تولدیم دست خاله بهار خاله تینا درد نکنه که حسابی دارن زحمت میکشن فردا هم قراره با عمه بریم واسه گلم پارچه بگیریم که لباس تولدش رو بدوزیم الهی که من فدات بشم ایشالا 120 سالگیت گلم           هفته بعدی هم حسابی سرمون شلوغه هم بخاطر تولد جیگر طلای مامان وهم اینکه نامزدی دوست دوران دبیرستانم هستش وهم اینکه قراره عزیزم رو ببرم آتلیه ...
12 آبان 1391

خونه دایی

هفته قبل دایی هممون رو واسه ناهار دعوت کرد خونشون خاله ها مامانی اینا رفتیم اونجا وکلی بهمون خوش گذشت وشماهم از ناهاری که زندایی پخته بود خیلی خوشت اومد ویه عالمه خوردی که نوش جونت باشه عسلم موقع برگشتنی با خاله بهار اینا داشتیم میومدیم که توراه به پیشنهاد عمو حسین تصمیم گرفتیم واسه شام بریم فرحزاد واسه همین رفتیم خونه خاله اینا ویه ماشین دیگه هم برداشتیمو رفتیم دنبال مامانی و خاله فاطی بعدشم هممون رفتیم فرحزاد شماهم که الهی فدات بشم یه 2 ساعتی اونجا خواب بودی تخت کناریمون یه خونواده بودن که یه پسر جیگر 10 ماهه مثل شما داشتن که با هم دوست شدید وبازبون خودتون به هم کانکت شدید چند ساعتی فرحزاد موندیم وبعدش رفتیم که اول مامانی اینارو برسونیم ک...
12 آبان 1391

باهوش مامان

عزیزدل مامان واسه خودت حسابی شیطون شدی دیگه بدون کمک راه میری بیشترین مسافتی که بدون افتادن رفتی 7متر هستش وبعضی وقتا برای برداشتن وسایلت بدون اینکه بشینی روزمین روی زانو خم میشی ووسیله ای که میخوای روبرمیداری وبه مسیرت ادامه میدی.وقتی خاله هارو ببینی روسری وکیفشون رو بهشون میدی بعدشم درروبا انگشت نشون میدی که یعنی بریم دد.اولین کلمه ای که عسلم گفته قبل از اینکه حتی بابا یا مامان بگه توپ هستش وهرجا توپ ببینه هی میگه توپ.برس برمیداری وتلاش میکنی موهات رو شونه کنی جورابت رو برمیداری وسعی میکنی پات کنی خیلی از وسایل رو دیگه بخوبی میشناسی واینکه چطوری میشه ازش استفاده کرد سی دی برمیداری و تلاش میکنی بذاری تو دستگاه تا آهنگ شاد وبعضی وقتا نیمه ش...
12 آبان 1391

عزیز دلم

هفته قبل که رفتیم واسه چکاب ماهانه پیش دکتر بیدارمغز دکتر دید که هنوز بدن وصورت عزیز مامان دونه میزنه وبااینکه مصرف لبنیات رو قطع کرده بازم دونه میزنه بخاطر همین آزمایش آلرژی واسه عسلم نوشت دوشنبه بابابا سه تایی رفتیم آزمایشگاه نیلو که گل پسرم آزمایش بده الهی بمیرم که کلی هم درد کشید وگریه کرد آزمایشگاه یکمی بالاتر از پارک ساعی بود واسه همین شد توفیق اجباری و سه تایی رفتیم پارک وعزیز مامان حیوونایی که اونجا بودن رودید که تاحالا ندیده بود مثل قو ویه عالمه ذوق کرد وخیلی هم با دقت بهمشون نگاه کرد                         ...
12 آبان 1391

مخصوص آرین جون

چندروز پیش بابا واسه آرین جون از کرج گوجه فرنگی خرید اورد مامانی هم اومد خونمون با کمک همدیگه واسه جیگر مامان یه رب خوشمزه مخصوص آرین جون پختیم که نمک نداشته باشه از ظهر تاشب طول کشید ولی یه رب خوشمزه شد دست مامانی درد نکنه ببین چی پخته ...
6 آبان 1391

جوجه کوچولو

جمعه خاله مهسا اینا اومدن خونمون و یه کیک خوشمزه هم واسمون اوردن .اینم عسل من با یه کیک خوشمزه دوتا جوجه کوچولو هم مثل جوجه کوچولوی مامان روی کیک هستن   ...
6 آبان 1391